تبلیغات
سرگرمی کامل - لطیفه جنگ
پنجشنبه 25 شهریور 1389

لطیفه جنگ

   نوشته شده توسط: ... ...    

بسیجبه میخواسته زیردریایی آمریکاییا تو خلیج فارس رو غرق کنه، در میزنه فرار میکنه

.....................................

بسیجیه که از دهات دور هم اومده بوده سر مرز، یه عراقیه رو اسیر میگیره. همینجور كه داشته میبردتش، یه دفعه یه خمپاره میخوره بغلشون دست عراقیه كنده میشه.
عراقیه میگه: بگذار من این دستمو بندازم تو كشور خودم. بسیجیه دلش می سوزه، میگه باشه.
.....................................

عازم جبهه بودم. یکی از دوستانم برای اولین بار بود که به جبهه می آمد. مادرش برای بدرقه ی او آمده بود. خیلی قربان صدقه اش می رفت و دائم به دشمن ناله و نفرین می کرد.
به او گفتم: « مادر شما دیگه بر گردید فقط دعا کنید ما شهید بشیم. دعای مادر زود مستجاب می شود.»
او در جواب گفت:« خدا نکنه مادر، الهی صد سال زیر سایه ی پدر و مادرت زنده بمونی! الهی که صدام شهید بشه که اینجور  بچه های  مردم رو به کشتن می ده!»

....................................

یكی جبهه بوده از هر طرف خمپاره می یومده .یكی داد می زنه می گه : سنكر بگیرید .یارو از اون ور می گه : واسه من بربری بگیرید

....................................

بسیجیه توی جنگ بیسیم چی بوده. بیسیم می زنه می گه من 5000 نفر رو اسیر کردم. بیابد ببریدشون. بهش می گن خوب خودت بیارشون. می گه: آخه اینا نمی ذارن من بیام!

....................................

حیف نون خواب می بینه که روز قیامت شده!!! می گن هر کسی یه آدم خوب همراه خودش بیاره می ره بهشت. اولی یه شهید میاره، می ره بهشت. دومی یه جانباز میاره، می ره بهشت. حیف نون یه فرغون خالی دستش می گیره میاد. ازش می پرسن این چیه؟ می گه برید کنار، توش مفقود الاثر خوابیده!!!

..................................

یکی از رزمنده ها بعد از عملیات داشته شهدا رو جمع و توی پلاستیک می کرده بین شهدا یه زخمی بوده که به زحمت میگه من زخمی هستم شهید نشدم اون برادر میگه بیا برو توی پلاستیک شهید شدی بدبخت داغی نمیفهمی

..................................

آقا مهدی فرمانده گروهان مان درست و حسابی ما را روحیه داد و به عملیاتی که می رفتیم تو جیه مان کرد. همان شب زدیم به قلب دشمن و تخته گاز جلو رفتیم. صبح کله سحر بود و من نزدیک سنگر آقا مهدی بودم که ناغافل خمپاره ای سوت کشان و بدون اجازه آمد و زرتی خورد رو خاکریز. زمین و زمان بهم ریخت و موج انفجار مرا بلند کرد و مثل هندوانه کوبید زمین. نعره زدم: یا مهدی! یک هو دیدم صدای خفه ای از زیر میگوید: «خونه خراب، بلند شو، تو که مهدی را کشتی!» از جا جستم. خاک ها را زدم کنار. آقا مهدی زیر آوار داشت می خندید. خودم هم خنده ام گرفت!
 

..................................

شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله كشیده ای محكم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!


 


Where is the Achilles heel?
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:33 ق.ظ
Wonderful work! That is the kind of info that are meant to be shared around the web.

Disgrace on the seek engines for now not positioning this put up higher!
Come on over and consult with my web site . Thanks =)
gratisreferee3452.jimdo.com
جمعه 13 مرداد 1396 09:25 ب.ظ
whoah this weblog is excellent i really like studying your articles.

Keep up the great work! You understand, a lot
of people are looking around for this information, you could aid
them greatly.
Brigida
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:57 ق.ظ
Have you ever thought about publishing an ebook or guest authoring on other blogs?

I have a blog centered on the same information you discuss and would really
like to have you share some stories/information. I know my
viewers would enjoy your work. If you are even remotely
interested, feel free to shoot me an e-mail.
حسین
سه شنبه 6 مهر 1389 01:48 ب.ظ
امیر رضا خوب بود . خوب روش کار کرده بودی .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر