تبلیغات
سرگرمی کامل - عبرت
چهارشنبه 24 شهریور 1389

عبرت

   نوشته شده توسط: ... ...    

زنى حسود!
روزی و روزگاری درسرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى برد و مى كوشید كه اندكى از نعمت هاى آن مرد شریف را كم كند و نیك نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند: حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند. خواجه را بر آن دو، شفقت آمد. نان وحلوا را بدیشان داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى الحال(در جا) مردند. خبر به حاكم شهر رسید، و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او، و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد. آرى خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. این حسود بدبخت، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش كرد؛ تا زنده بود، پیوسته در عذاب بود و سرانجام جان خود را در راه حسد از دست داد و در جهان دیگر به آتش غضب الهى خواهد سوخت.

سخن ارسطو
ابن ابى الحدید نقل مى كند: «از ارسطو پرسیدند كه چرا غم حسود از بیمار و دردمند افزون تر است؟ حكیم جواب داد: زیرا او مانند سایر مردم غم هایى دارد و از خوشبختى مردم نیز غمش افزوده مى گردد. خبث طینت و پلیدى سرشت در حسود، كم نظیر و بى مانند است». كسى كه سوختن و گداختن بندگان خدا، سرور و نشاطش باشد و ذلت و بى چارگى برادرانش، موجب فرح و انبساطش بشود، بالاترین شقاوت ها را داراست.

داناى یهود
حى بن اخطب از سران یهود بود و دژهاى خیبر تحت فرمانش بودند. پس از آن كه از سپاه اسلام شكست خورد و قلعه هاى خیبر یك به یك به دست سربازان رشید رسول خدا(ص)گشوده شد، آن حضرت براى آن كه نسبت به آنان اظهار مهر بكند وتعصب یهودى گرى را از میان ببرد وبه آن ها بفهماند كه همه افراد بشر در نظر اسلام یكسانند و بقیه یهودان را به اسلام جلب كند، صفیه - دختر حى - را به همسرى خود درآورد و حكم بردگى را درباره او اجرا نكرد و زنى را كه باید كنیز باشد، بانوى خانه خود قرار داد. صفیه كه ایمان آورده بود، روزى خدمت آن حضرت عرض كرد: هنگامى كه در آغاز پدرم وعمویم براى تحقیق خدمت شما شرفیاب شدند و بازگشتند، پدرم از عمویم -كه از دانایان بزرگ یهود بود- پرسید: درباره این شخص (رسول خدا(ص)) چه مى گویى؟ آیا او را پیغمبر یافتى؟ عمویم جواب داد: او همان پیغمبرى است كه حضرت موسى مژده آمدن او را داده است. پدرم پرسید: تكلیف چیست؟ عمویم جواب داد: وظیفه ما مخالفت با وى ودشمنى با اوست و جز این راه، راهى نیست! حسد این دانشمند یهودى و كورى باطنى اش او را بر آن داشت كه بر خلاف تصدیق وجدانى خود عمل كند و با آن حضرت از در جنگ وستیز درآید؛ تا در حسرت همیشگى بیفتد وجان خود و كسانش را در این راه بگذارد و دودمان خود را بر باد دهد وبدبختى در جهان نصیبش گردد.

خیانت معاویه
معاویه خود را باج گزار قیصر روم كرد تا زیر بار امیر المؤمنین(ع) -خلیفه رسول خدا- نرود. معاویه نخستین زمامدار مسلمانان است كه به كفار خراج داد و این نخستین لكه ننگى بود كه از طرف او بر دامان مسلمانان نشست وتاریخ پرافتخار آن ها را ننگین كرد. معاویه این ذلت وخوارى را براى خود خرید، وتن به زیر بار دشمنان اسلام داد وكریمه «ولن یجعل الله للكافرین على المؤمنین سبیلا»ترجمه:«و هرگز خداوند راهی برای تسلط کفار نسبت به مسلمانان قرار نداده است».(نساء/141) را زیر پاى نهاد، تا بر پاكیزه ترین فرد عالم بشریت بتازد و دستگاه حكومت خدایى را متزلزل كند. معاویه، على(ع) را به خوبى مى شناخت ومى دانست كه او جانشین رسول(ص) است؛ ولى حسدش نگذاشت كه به این باورش اعتراف كند، و این لكه ننگ تا قیام قیامت از دامان او وخاندان امیه، شستنى وپاك شدنى نیست. اف بر تو اى روزگار سفله پرور كه چنین پست فطرتان رذل را بر مردم چیره مى كنى وتقوى وپرهیزكارى مجسم و حقیقت عدالت ونمونه انسانیت، یعنى على(ع) را در حال عبادت به خاك و خون آغشته مى سازى!

حسد ابن جماعة
«ابن جماعة» قاضى القضاة سوریه بود، و در عصر خود یكى از نامى ترین دانشمندان شافعى مذهب به شمار مى رفت؛ ولى بر دانشمند بزرگ عصر، محمد بن مكى -معروف به شهید اول- حسد مى برد؛ زیرا نمى خواست جز خودش كسى به دانشمندى شناسائى شود، و دیگرى به دانش شهرت پیدا كند، و چیزى كه دشمنى او را مى افزود، امامى بودن شهید بود كه رهبر پیروان آل محمد(ص) به شمار مى رفت یا به اصطلاح امروز مرجع تقلید بود. شهرت دانشمندى شهید، جهان اسلام را فراگرفته بود، و با آن كه آن عالم بزرگ در شام سكونت داشت، در ایران و عراق ارادتمندان بسیارى داشت. خواجه على مؤید سربدارى -آخرین پادشاه سربداران- آن عالم بزرگ را به سبزوار دعوت نمود، تا ایرانیان از خوان فضلش بهره مند شوند؛ ولى شهید این دعوت را نپذیرفت. این دانشمند بزرگ را مى توان بزرگ ترین عالم قرن هشتم و یكى از درخشنده ترین ستارگان دانش دانست؛ زیرا اغلب فضائل و معلومات آن عصر را به طور اكمل دارا بود؛ حتى بعضى او را اعلم علماى اسلام و افقه فقهاى دین در دوره تاریخ شمرده اند. از نقاط مختلف شاگردان بسیارى گردش جمع شده، از خرمن فضائلش خوشه چینى مى كردند. تألیفات گران بهایى در فقه اسلامى از وى به یادگار مانده است. نظریات او، هنوز مورد توجه فقها مى باشد. اگر بدانیم كه عمر مباركش بیش از پنجاه و دو سال نبوده است، اعجاب ما به عظمت دانش این مرد بزرگ افزوده مى گردد. ولى حسد ابن جماعة بیش از حدى بود كه به حساب آید. او قاضى القضات بود -اگر پست وزارت دادگسترى و ریاست دیوان كشور و مدعى العموم دیوان كشور در یك تن جمع شود، قاضى القضات مى شود؛ به اضافه آن كه پست هاى قضایى ارتش و محكمه انتظامى دیوان كیفر نیز به او واگذار گردد - ابن جماعة مردى تنومند و بسیار درشت بود، به خلاف شهید كه بسیار ریز و كوچك بود. رساله اى را به طور مجعول نوشتند كه در آن مطالبى -به نظر قضات- بر خلاف شریعت اسلام بود؛ و آن را به شهید نسبت دادند؛ شهود و گواهان نیز شهادت دادند؛ كه آن رساله از نوشته هاى شهید است. بدون تحقیق و محاكمه و بازپرسى، آن داناى بزرگ را گرفتند و به زندان افكندند و مدت ها در زندان نگاه داشتند. از پیامى كه شهید به صورت شعر براى پادشاه فرستاده و بى گناهى خود را اثبات كرده بود، چنین پیداست كه در زندان با وى بد رفتارى مى شد و او را شكنجه مى دادند.

حسد ابن جماعة به این اكتفا نكرد، شهید را از زندان بیرون آوردند و دادگاهى صورى با حضور امیر وقت تشكیل دادند؛ آن دانشمند بزرگ را با طرز اهانت بارى وارد جلسه نمودند، چون قاضى بدون تحقیق و بازپرسى حكم ارتداد شهید را صادر كرده بود، شهید با كمال شجاعت به اصل قضایى «الغائب على حجته» تمسك نمود؛ یعنى حكم غیابى ارزش قضایى ندارد، و باید پس از حضور متهم به دفاع او توجه شود وبه دلائل او رسیدگى گردد. قاضى اظهار داشت كه شهود گواهى داده اند. شهید گفت: شهود را یك به یك جرح مى كنم و بطلان شهادت آن ها را اثبات مى كنم. گفتند: حكم قاضى قابل فسخ نیست. شهید كه حال را بدین منوال دید ابن جماعة را مخاطب قرار داده، چنین گفت: من مذهب شافعى دارم، و تو در این عصر امام این مذهب هستى؛ آن چه در مذهب شافعى رواست بر من حكم كن. ابن جماعة گفت: حكم در مذهب شافعى آن است كه مرتد را یك سال به زندان افكنند سپس اگر توبه نمود آزادش كنند؛ اكنون تو یك سال در زندان مانده اى؛ باید توبه كنى تا آزاد شوى. شهید از توبه كردن ابا كرد، زیرا اعتراف به جرم تلقى مى شد. ابن جماعة ساعتى با شهید به طور سرى به گفت وگو پرداخت و گویا وعده داد اگر شهید توبه كند، آزادش سازد. شهید توبه كرد. اینك طبق مذهب شافعى باید محاكمه پایان یافته، تلقى شود و متهم آزاد گردد؛ ولى حسد ابن جماعة نگذاشت؛ زیرا دستور داد كه شهید را بر طبق قانون دیگرى محاكمه كنند. او قاضى برهان الدین را كه مالكى مذهب بود مخاطب قرار داده چنین گفت: این شخص بر طبق مذهب من، دیگر جرمى ندارد، تو درباره او طبق مذهب خودت حكم كن. قاضى برهان الدین از جاى برخاست وضو گرفت؛ دو ركعت نماز به جاى آورد؛ حكم قتل آن عالم بزرگ را صادر كرد. لباس آن داناى مظلوم را از تنش كندند و جامه مجرمان به وى پوشانیدند و سر مقدسش را از پیكرش جدا كردند، سپس نعش مباركش را به دار آویختند و سنگبارانش كردند؛ آن گاه جسدش را آتش زدند و خاكسترش را بر باد دادند.

روزگارا
خاك بر سر این روزگار پلید كه جانى را مقام قضاوت مى دهد، و بى گناه را مجرم مى شناسد؛ سنگ را مى بندد و سگ را مى گشاید. در هیچ زمانى سابقه ندارد كه متهم را با دو قانون محاكمه كنند و بر فرض ثبوت جرم، با دو قانون كیفرش دهند و مجازاتش كنند. این دادگاه هاى فرمایشى كه محكومیت طبق دلخواه یك نفر است، از ننگین ترین كارهاى تاریخ مى باشد. اى حسد، چه ستم ها كه نكردى! چه خاندان ها كه بر باد ندادى، چه آتش ها كه نیفروختى، چه جنایاتى كه مرتكب نشدى، چه خرمن ها كه نسوختى، چه خانه ها كه ویران نكردى! روزگارا! هم اكنون بنگر كه چگونه جنایت كاران در عذاب خدا گرفتارند و به كیفر كردارهاى زشت خود رسیده اند. آن چه ستم كاران در این جهان بكارند، در آن جهان مى دروند و سزاى خود را به وسیله عدل الهى مى بینند. روزگارا! اكنون درست نگاه كن و ببین كه ما كدام خوش بخت تریم. چند روز دنیا سپرى شد و هرچه بود گذشت. زندگى این است، كه سپرى شدن ندارد، و گذشتنى برایش متصور نیست.

اولین حسد بر على(ع)
هنگامى كه رسول خدا(ص) از مكه به مدینه هجرت مى فرمودند، در قبا چند روزى توقف كرد، تا على(ع) برسد و باهم وارد مدینه شوند. ابوبكر كه در خدمتش بود، عرض كرد: بیش ازین ماندن در قبا صلاح نیست، على شاید تا یك ماه دیگر هم نیاید؛ اهل مدینه چشم به راه شما هستند؛ بیش ازین نباید در انتظار على باشید. اما رسول خدا(ص) سخن ابوبكر را نپذیرفت. ابوبكر مى خواست در خدمت رسول خدا(ص) بودن را به خود اختصاص دهد و به رخ اهل مدینه بكشد و نمى خواست على(ع) نیز داراى این موقعیت بشود؛ همین كه سخنش در آن حضرت مؤثر نشد، قهر كرد و رسول خدا(ص) را در قبا تنها گذاشت، و خود به سوى مدینه شتافت. پیغمبر(ص) آن قدر در قبا ماند، تا على(ع) كه خاندان آن حضرت را همراه داشت به قبا رسید، آن گاه در ركاب آن حضرت از قبا حركت كرده، وارد مدینه شدند. این اولین حسدى است كه بر على(ع) ظهور كرد و اگر بگوییم نخستین حسدى است كه در اسلام خودنمایى كرده است راه دورى نرفته ایم. از كلام حكماست: «إیاك والحسد فإنه یبین فیك؛ از حسد بپرهیزید، زیرا در شما نمایان مى شود». آیا تنها گذاردن رسول خدا(ص) در قبا، و قهر كردن، و تنها رفتن به سوى مدینه، مخصوصا كسى كه از مكه با آن حضرت بوده و در غار، یار بوده است، نشان دهنده نگرانى نیست؟ این داستان از حسد، در آغاز اسلام بود؛ اینك به ذكر داستانى از زمان غیبت صغراى امام دوازدهم مى پردازیم.

حسد شلمغانى
شلمغانى از كسانى بود كه مورد احترام شیعیان بود. نوشته هایى نیز در مذهب داشته است، شیعیان به نظر درستى و فضیلت به او مى نگریستند و مقامى مقدس و رفیع نزد همه داشت. شلمغانى آرزومند بود كه پس از محمد بن عثمان -دومین نایب ویژه حضرت ولى عصر (ارواحنا فداه)- به مقام نیابت ویژه برسد زیرا در میان شیعیان، خود را بهترین كسى مى دانست كه شایستگى رسیدن به این مقام را داشت، و كسى را از خود برتر نمى دانست. هنگامى كه حسین بن روح از طرف ناحیه مقدسه بدان مقام منصوب شد، شلمغانى به عوض آن كه متوجه نقص خود شود و در فكر تهذیب و تكمیل خود باشد، بر حسین بن روح حسد برد و خود را در دنیا وآخرت بدبخت و روسیاه گردانید. شلمغانى روز به روز از راه راست منحرف تر شد، به گمان آن كه حسین بن روح را رسوا مى سازد، خود، سراشیبى شوم نابودى و شقاوت را مى پیمود؛ سرانجام شقاوت او به حدى زیاد شد كه وجوب عبادت را منكر شد؛ ازدواج با محارم را جایز دانست. او خلق بسیارى را گمراه كرد و هنگامى كه لعنت نامه اى كه از طرف حسین بن روح صادر شده بود، به دستش رسید، به مریدان گفت: «لعن؛ یعنى دورى از عذاب جهنم» آن گاه پیشانى بر خاك مالید و به مریدان توصیه كرد كه این راز را پنهان نگه دارند. با این حقه بازى ها و نیرنگ ها وعوام فریبى ها، بسیارى را به ضلالت انداخت تا توقیع مبارك که اشاره بر لعن و بیزارى از او داشت صادر شد. روزى در بغداد گفت: من با حسین بن روح مباهله مى كنم اگر تا موقعى كه دست من در دست اوست آتشى نیاید تا او را بسوزاند، آن چه درباره من مى گوید راست است. دو روز بعد او را از طرف ابن مقله -نخست وزیر خلیفه وقت، راضى عباسى- گرفتند و به دار آویختند و جسد پلیدش را سوزاندند و آتشى كه گفته بود حسین را مى سوزاند، خودش را سوزاند.

چراغى را كه ایزد برفروزد ***هر آن كس پف كند ریشش بسوزد یعنى ریشه اش بسوزد!

حسد، شلمغانى را خسر الدنیا والاخره كرد؛ هم در این جهان سوخت و هم در آن جهان مى سوزد؛ نه تنها خود را سوزاند و بد داشت؛ بلكه كسانى هم كه از او پیروى كردند، به آتش او سوختند.

حسد عایشه بر خدیجه(س)
عایشه كه براى خود در میان همسران رسول خدا(ص) امتیازاتى قائل بود، از مهر رسول(ص) به خدیجه(س) ناراحت بود و درباره خدیجه سخنان ناروایى مى گفت. با آن كه ازدواج رسول خدا(ص) با عایشه؛ مدت ها پس از مرگ خدیجه بود و خدیجه با عایشه رقابتى نداشت، ولى عایشه بر مهر پیغمبر(ص) به خدیجه حسد مى برد. روزى آن حضرت فضیلت هاى خدیجه را ذكر مى كرد كه عایشه با گستاخى گفت: چقدر نام پیرزنى را كه سرخى هاى آرواره اش از میان دو لب نمودار بوده، تكرار مى كنى؟ خدا بهتر از او را به تو عنایت كرده است. رسول خدا در حالى كه اشك در چشمانش حلقه بسته بود، فرمود: چنین نیست؛ به خدا سوگند كه بهتر از خدیجه را به من عنایت نفرموده است. مهر رسول خدا(ص) به خدیجه آن قدر بود كه تا زمانى كه خدیجه زنده بود، با آن كه رسول خدا(ص) جوان بود وخدیجه سالمند، آن حضرت همسرى به جز خدیجه اختیار نكرد. عایشه این نكته را مى دانست؛ ولى گستاخى كرد و آن سخن را بر زبان آورد و دل شوهر نازنین را آزرد؛ تا سزاوار چنان جواب دندان شكنى گردید.

خوددارى انس از گواهى
روزى، چند تن از اصحاب رسول خدا(ص) در خدمت امیر المؤمنین(ع) بودند حضرت آنان را سوگند داد كه هر كدام حدیث غدیر (من كنت مولاه فعلى مولاه) را از رسول خدا شنیده اند بیان كنند؛ دوازده تن از آن ها گواهى دادند و حقیقت را بیان كردند و گفتند كه ما این حدیث را از پیغمبر اكرم شنیده ایم؛ ولى انس ابن مالك از بیان حقیقت خوددارى كرد و گواهى نداد. حضرت امیر(ع) به انس فرمود: تو چرا گواهى نمى دهى؟ انس عذر آورد كه: پیر شده ام و فراموش كرده ام. امیر المؤمنین(ع) گفت: بارخدایا، اگر انس دروغ مى گوید، او را به دردى گرفتار كن كه نتواند پنهانش كند! انس در اثر نفرین على(ع) به پیسى مبتلا شد و این بیمارى همیشه از سر و صورت و دست هاى او آشكار بود و نمى توانست آن را پنهان كند. زید بن ارقم نیز از گواهى خوددارى كرد؛ او هم كور شد. هر كس حق را پنهان كند، و از بیان فضیلت پاكان خوددارى كند، كیفر الهى در دنیا و آخرت در انتظار اوست. «أولئك یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون»ترجمه:«ایشان کسانی هستند که خداوند و لعنت کنندگان آنهارا لعن میکنند».(بقره /159) انس بیش تر از دیگران فضائل ومناقب على(ع) را مى دانست، ولى در اثر دشمنى، حتى یك حدیث هم از آن حضرت نقل نكرد با آن كه احادیث بسیارى از صحابه دیگر نقل مى كند؛ از عبدالله بن عباس -كه شاگرد على(ع) است- روایت مى كند، ولى از استاد روایت نمى كند؛ این هم لیاقت مى خواهد و هر خسى شایستگى آن را ندارد. اگر حسودان آن چه درباره على(ع) از پیغمبر(ص) شنیده بودند، به دیگران مى گفتند و آن چه از پاكى و فداكارى على(ع) دیده بودند، نقل مى كردند و كتمان نمى كردند، جهان حقیقت و درستى، جانشین جهان خیانت و ریاكارى مى شد.

داستانى از گلستان
سعدى مى گوید: پادشاهى پسرى داشت كه در وى آثار عقل و كیاست آشكارا بود و دلیرى اش به اندازه اى بود كه در نبردى كه سپاه دشمن، بى قیاس و سپاهیان پدرش اندك بود، دشمن را شكست داد؛ ازین جهت بسیار مورد مهر پدر قرار گرفت. برادرانش بر وى حسد بردند و زهر در طعامش كردند. خواهرش از غرفه دید و دریچه بر هم زد؛ پسر به فراست دریافت و گفت: «محال است كه هنرمندان بمیرند؛ بى هنران جاى ایشان بگیرند».

شغاد برادر رستم
در داستان هاى باستانى چنین آورده اند: شغاد برادر رستم بود و بر او رشك مى برد؛ لذا به قتل برادر نامدار همت گماشت؛ چاهى را پر از خنجر وتیغ و نیزه وسلاح هاى برنده نمود و روى آن را پوشانید؛ تهمتن را با لطائف الحیل(حقه های زیرکانه) از آن جا عبور داد؛ رستم در آن چاه فرو افتاد و تیغ هاى تیز و خنجرهاى برنده بر تن او كارگر شد و در آن سیه چال آن قدر ماند، تا جان داد.

دشمنى خالد
خالد بن ولید كه در محیط سپاهى گرى و یغماگرى عرب پرورش یافته بود و جز زدن و كشتن و بردن؛ نمى دانست، از فضیلت هاى امیر المؤمنین(ع) دلیرى آن حضرت را درك كرده بود و بر دلاورى آن حضرت رشك مى برد و حسد مى ورزید فرصتى پیش آمد و غافل گیرانه عازم ترور آن حضرت گردید. خلیفه وقت (ابوبكر) نیز با او در این تصمیم هم پیمان بود. نقشه چنین بود كه هنگامى كه على(ع) در نماز جماعت سلام نماز را مى دهد، خالد بلافاصله جنایت خود را انجام دهد، ولى ابوبكر در حال نماز منصرف شد و در تشهد، پیش از آن كه سلام نماز را بگوید چنین گفت «یا خالد لا تفعل ما أمرتك؛ اى خالد آن چه به تو فرمودم، انجام مده!» سپس سلام نماز را گفت. على(ع) به توطئه پى برد؛ جریان را از خالد پرسید؛ خالد به ناچار تفصیل را گفت. على(ع) پرسید: اگر ابوبكر از فرمان خود پشیمان نشده بود، تو به چنین كارى اقدام مى كردى؟ خالد گفت: آرى.

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر